تراژدی شیرین اعتکاف!

بسم الله

سلام

یک چند سالی می شود که آغاز ماه رجب برای خیلی از ما، یعنی بچه های کانون فرهنگی سابق و بسیج فرهنگی حاضر (!) ماه پر از دغدغه و کاری ست.

فضای عمومی مسجد امام علی(ع) در این ماه کلا پر از هیاهو و جنب و جوش هست و اگر کمی دقت کنید گوشه کنار مسجد بچه های فرهنگی را می بینید که مشغول یک کاری هستند.

این روزهای آخرین دم اعتکاف نوع فعالیت بچه های مسجد هم سریع تر و هم جالب تر میشود! یکی از چیزهایی که هرشب ما شاهد آن هستیم، جوابگویی بچه ها به درخواست های متعدد در مورد اعتکاف است!

اینکه مردم سوال داشته باشند طبیعی است، اما درخواست هایی این روزها مطرح می شود که خب از روال قانونی اعتکاف بیرون است و دست ما هم نیست.

تیتر مطلب را اگر نگاه کنید متوجه می شوید که بعضا این صحبت ما با مردم تبدیل به تراژدی می شود! یعنی مثلا یک خانمی دو روز مانده به اعتکاف تشریف آورده است و خب توقع دارد که وارد مراسم بشود، با جواب منفی که مواجه می شود اینجا آغاز یک تراژدی است ! البته اصرارم روی خانم بودن آن فرد هست چون در قسمت خانم ها قرعه کشی داریم.

این تراژدی آغاز می شود و هرگوشه از مسجد می توانید آن را هر شب تا دم اعتکاف ببینید! اصراری که پاسخی روشن دارد و چاره ای هم جز این پاسخ وجود ندارد. گاهی وقت ها علاوه بر مراجعین، دلم به حال بچه های خودمان می سوزد که برای چند دقیقه تمام احساسات و عواطفش را درگیر یک مراجعه کننده می کند و با چهره ای ناراحت سراغ بقیه کار هایش می رود.

البته بعضا این تراژدی وارد ژانر حادثه ای می شود و کار به جملاتی مانند : “خیر از جوونیت نبینی” ؛ “تابلوعه دارین دست می برید توی افراد” ؛ “من حلال نمی کنم” ؛ “روز قیامت باید جواب بدید” و قس علی هذا می کشد! که در این موارد لبخند زدن تنها کار قابل انجام است.

فضای خادمی اعتکاف برای خیلی از ماها فضای پر از خاطره ای است و چندین سال است که با وجود همه مسائل پیش آمده، یکی از جذاب ترین بخش های زندگی همه ما همین اعتکاف مسجد امام علی (ع) است.

لازم می بینم که از همه خادمان عزیز -خصوصا واحد خواهران که با این تراژدی ها بیش از همه درگیر هستند-  بابت زحمت بی منت شبانه روزی شان تشکر کنم و به همه مراجعین عزیز عرض خوشامد و احترام داشته باشم.

همچنین به همه مهمانان امسالمان پیاپیش تبریک بگویم و به آنهایی که امسال شرمنده شان شدیم عرض کنم، که اگر دست ما بود از صمیم دل دوست داشتیم که پذیرای همه شما باشیم. امیدواریم شما را سال دیگر در مراسم ببینیم .

دعایمان کنید 🙂

والسلام

کسی برای علی اکبر مقاومت شمع روشن نکرد

نه به خاطر مقاومت، نه به خاطر اشک یتیمان لبنانی، نه به خاطر انقلاب، نه به خاطر حتی حاج رضوان که حالا مدت‌ها است با مولایش همنشین است. اینبار فقط به خاطر دل خون حاج قاسم سلیمانی، علی اکبر مقاوت، جهاد مغنیه .

جهاد تنها ۲۰ سال سن داشت، هم‌نام عموی شهیدش که ۳۰ سال پیش توسط اشغالگران صهیونست کشته شد. حالا جهاد مغنیه علی اکبر مقاومت است، سمبل جوانانی که پا جای پای شهید بزرگوار مصطفی چمران گذاشته‌اند تا دماغ اشغالگران را به خاک بمالند.

امروز مقاومت عزادار “جهاد” است. جوانی که می توانست آقا زاده ای به دور از جنجال ها باشد و مقاومت هم انقدر مدیون حاج رضوان بود که “جهاد” را به حال خود بگذارد در تهران، بیروت یا یکی از شهرهای اروپایی مثل بسیاری دیگر از آقازاده های داخلی

. تنها پسر چگوارای خاورمیانه اما راه دشوار پدر را به راه آقازاده های ایرانی ترجیح داد.

2891009_209

تهدیدهای اخیر سید حسن نصرالله هنوز روح و روان صهیونیست ها را آرام نگذاشته بود که واکنش رهبر حزب الله به ترور “جهاد” و همرزمانش خوابشان را آشفته تر کرد. “پناهگاه هایتان را آماده کنید” می گویند “جهاد” خودخواسته پای در این راه گذاشته. اولین بار در مراسم ختم مادر حاج قاسم سلیمانی بود که جوانی دست در دست حاج قاسم توجه رسانه ها و عکاسان خبری را به خود جلب کرد.

جوانی که می گفتند حاج قاسم او را از فرزند عزیزتر می دارد که یادگار همرزم و همسنگر دیروز او است. حالا عکس هایش با رهبر حزب الله هم منتشر شده. شباهتش به حاج عماد بیش از حد تصور بود و معصومیت چهره اش از پیش شهادتش را نوید می داد اما چه کسی فکر می کرد علی اکبر مقاومت اینقدر زود راهی دیدار حاج رضوان شود. کجایند آن ها که تا دیروز شارلی بودند و لابد فردا می خواستند به رنگ دیگری دربیایند، رنگی که فرمانش از اتاق فکرهای اروپایی بیرون می آید؟

کجایند که بگویند من حاج رضوانم، من جهادم، من مغنیه هستم؟ کجایند که بدانند این شبها در دل حاج قاسم چه می گذرد؟ تن پاره پاره شیر بچه مقاومت چند تکه شده است؟ حالا این صهیونست ها هستند که باید منتظر بمانند، در پناهگاه هایشان، نه به خاطر جنایت های هر روزه، نه به خاطر پرونده سیاه آدم کشی و تجاوز. اینبار فقط به خاطر دل خون حاج قاسم. به خاطر قول سید حسن نصرالله. خودشان می دانند هزار گنبد آهنین پاسخگوی خشم حزب الله نیست.

خمینی؛ ۳۷ سال جوانتر

بسم الله

راه افتاده اند در جاده و هر ماشینی پلاک کربلا و نجف دارد را به رگبار می بندند … تکفیری اند … رحم ندارند… اینجا هم که آدم می کشند عراق است نه سوریه و لبنان و اردن و اینها. اینجا عراق است،‌ همسایه ایران. تکفیری ها این فیلم را منتشر کرده اند برای دیدن امثال من

حضرت ماه!

سالهاست ستون آرامش ایرانی و حافظ امنیت جزیره امن وسط آتش منطقه و تنها رهبر شیعه که بعد امام دارای سپاه و ارتشی و تنها رهبری که زعامت دنیای اسلام را برعهده داری. خیلی هایمان شاید اصلا متوجه نشویم که تو همانی هستی که جای همه ما مواظب که خواب کودکی در این کشور آشفته نشود، کسی کشته نشود توسط دشمن کسی آتش نزند جان و مال مردم را ، نشود مثل سوریه…کسی به دختران و زنان محترم این کشور چپ نگاه نکند… خیلی هایمان نمی دانیم

حضرت ماه

 

حضرت ولی!

 خیلی هایمان فکر میکنیم که دنیا قرار است با ما کنار بیاید! تحملمان کند! مشکل قیمت خوار و بار داریم! وقتی دنیا دنیایی ست که به هیچ مسلمانی رحم نمیکند، اینجا آرامش دارد رهبرم … کنار گوشمان دارند سر می برند و ما در ششصد کیلومتری گرگ ها آرامیم … چون شما هستید … حالا بیایند بنشینند که رهبری را چگونه نقد کنیم!!! بیایند تلاش شان را بکنند که شما را محدودتر کنند،‌قدرت شما را کمتر کنند،‌ مرتب بگویند که رهبر باید در حیطه قانونحرکت کند!‌ نمی دانند انگار که اگر شما نباشید چگونه زیر گلد دشمنشان التماس خواهند کرد

امام انقلاب!

ربع قرن است پرچم را محکم نگه داشته ای و دستت روی قبضه شمشیر است … می دانی کوتاه اگر بیایی به کمتر از بریدن شاهرگ همه مان رضایت نمی دهند… اینجا از دید آنها مزاحم ترین بخش دنیاست

شما از تمدن نوین اسلامی سخن می گویید و تن دشمن می لرزد که مبادا افکار و عقاید شما در کشورهای دیگر پیاده شود و آنگاه یک نظام قدرتمند علیه شان تشکیل شود … مزاحم ترین جای عالم برای آنها اینجاست و خطرناک ترین شخصیت دنیا از دید ظالمین شمایید… شمایی که پرچم را را محکم نگه داشته ای

ما با تو عهد جان بستیم…

جانشین خمینی!

با تو امام انگار سی و هفت سال جوان تر شد برای رهبری امت. یادت هست چقدر نگران بودی مبادا رهبر شوی؟  تقدیر خداوند اما جایزه ایثار شهیدان را به مردم، رهبری تو قرار داد تا چقدر قدر بدانیم… ببخش اگر غصه میخوری ببخش اگر تنهایی هایت را ما خیلی وقتها پر نمیکنیم ببخش اگر نمی فهمیم اگر نباشی جان و ناموس مان به خطر میافتد… ببخش اگر باید همه چیز را بیایی و صریح تذکر بدهی ببخش اگر تو سپر جان مایی بجای اینکه ما باشیم. تو چون پدری که کودک خویش را پشت سر خودش پنهان می کند که از خطر های روبرو گزندی نبیند ما را عقب نگه داشته ای که مبادا ذره ای آزار از دشمنان مان به ما برسد و خود سالهاست که زخم می خوری و ایستاده ای…

 

 

خمینی زمان ما !

نگویم رهبری،‌میگویم دلبری! در سالروز شروع دوران دلبری ات آرزو میکنم پایان رهبری ات ظهور باشد بحق حق… خدا شما را حفظ کند حضرت رهبر…

 

هوای تازه

هم‌زمان با ماه مبارک رمضان، نخستین شمارۀ مجله الکترونیکی «هوای تازه» ویژۀ دانشجویان ایرانی خارج از کشور با حمایت دبیرخانه نهاد نمایندگی مقام معظم رهبری در امور دانشجویان ایرانی خارج از کشور که مسئولیت آن با حضرت حجت الاسلام و المسلمین مرتضوی امام جماعت محترم مسجد امام علی علیه السلام است، انتشار یافت. تصویر بالا بخشی از این مجله که با عنوان یاداشت سردبیر و به قلم ایشان نوشته شده را نمایش می دهد.

به دوستان محترم و فعال در زمینه نشریه در کانون فرهنگی مسجد امام علی علیه السلام توصیه می کنم این نشریه را مطالعه و با نشریات منتشره در کانون فرهنگی طی این چند سال مقایسه نمایند.(نقد آزاد….؟!)

«هوای تازه» در ۴۸ صفحه و در قطع خشتی منتشر شده است که علاقه‌مندان می‌توانند آن را از آدرس www.havayetazeh.com دریافت و مطالعه نمایید.
دانلود نسخه پی دی اف

 

شهر

 

به نام خدا

بعضی وقت ها دوست دارم از این شهر برم،از این شهر الوده ،پر از گرد و غبار، وقتی از خونه بیرون می ری نفس کشیدن برات سخت می شه، چشمات می سوزه، گوش هات  سنگین می شه،بدن ادم احساس لَختی  و سُستی می کنه، الودگی همه جا رو گرفته فکر ها رو،قلب هارو،گرد و غبارِ زیادی  دل ادم ها رو شدیداً کدر کرده،از خونه که بیرون میری انگار تاریکی بجا این که سایه تو باشه وَ روی زمین بفیُته می خواد  روی تو قرار بگیره دیگه راحت نمی تونی نفس بکشی،به هر طرف که نگاه می کنی تیر های گداته منتظرند به سمت قلبت پرتاب شن ،از بس سرم پایین بوده  کمرم قوز کرده

شنوایی هستی که نمی شنوی یا باید بشنویُ … یا باید خودت رو به نشنیدن بزنی،بدن انسان سُست  میشه وقتی به خودش نگاه می کنه، ما رو با اینجا چه کار…

خیلی دوست دارم شاگردیه، یک استادی رو کنم که خیلی نورانیه تا اون حد که حتی راضیم غلامش بشم تا کنارش باشم،بعضی از این ادم ها رو می شناسم، بعضی هاشون از من هم کم سن ترن اما به سن نیست که، من کجا اونا کجا…

یا دوست دارم مثل این فیلم ها من هم برم  توی روستایی یا یه شهر کوچک  با مردم اهل راز زندگی کنم راه برم، غذا بخورم، بشینم، پاشم یکم فقط یکم از نورشون به من بتابه.

 بعضی وقت ها  به سرم می زنه  برم، دل به کوه و صحرا بزنم همین طور برم ، برم ، برم.

کوه رو که می بینم ،  آسمون رو نگاه که می کنم، به بلندا و عظمتش که دقت  می کنم،به ابر،به ستاره،به طلوع افتاب،به غروبش،به دست های کوچکم،به چشمانم و اون زبیایی هایه چشم، به شهر که از ارتفاع نگاه می کنم،کمی به ارامش نزدیک می شم و انگار همه چیز می گه غصه نخور، خدا هست