ناگفته‌های قاضی جنگ از دوران دفاع مقدس / استفتاء از امام برای صدور حکم

حجت‌الاسلام محمدجعفر منتظری، از شهریور سال ۸۸ بر مسند ریاست دیوان عدالت اداری تکیه زد. او بهمن سال ۱۳۲۷ در قم بدنیا آمد. پدرش گلپایگانی و مادرش اهل خمین بود و از کودکی با طلبگی و راه و رسم تحصیل علوم دینی آشنایی داشت تا اینکه به درجه روحانیت (بعد از دوران طلبگی) رسید. وی در سال ۴۷ با دختر عموی خود ازدواج کرد و ماحصل این ازدواج ۵ فرزند بود که ۳ پسر و ۲ دختر هستند. او از سال‌های ۱۳۴۶ تا بعد از پیروزی انقلاب در قم طلبه بوده است و به دلیل اینکه در ماه رمضان، محرم و صفر به نقاط مختلف ایران برای کار تبلیغات اعزام می‌شده با مردم نقاط مختلف و فرهنگ‌های متفاوت آشنایی دارد و از آن دوران تجربیات ارزنده‌ای به دست آورده است.

منتظری در جریان مبارزات علیه رژیم ستمشاهی سختی‌های زیادی متحمل شده است. او در مورد آن روزها می گوید: بهترین خاطره زندگی ام خبر پیروزی انقلاب بود. آن روز روی منبر بودم و سخنرانی می‌کردم، برگه‌ای به دستم دادند که روی آن نوشته بودند انقلاب پیروز شد؛ هیچگاه طعم شیرین این خاطره از ذهنم پاک نمی‌شود.

سال ۱۳۶۰ وارد قوه قضائیه شدم

حجت الاسلام منتظری در مورد ورودش به دستگاه قضایی می گوید: یادم می‌آید در آن سال‌ها همراه دوتن از دوستانم به کمک آیت‌الله گیلانی رفتیم. اما من پس از مدتی به علت علاقه فراوان به تحصیل، دوباره به قم برگشتم وبه تحصیل پرداختم، تا اینکه در سال ۱۳۵۹ به دلیل افزایش شرارت منافقان مجددا دعوت به همکاری شدم و به تهران برگشتم و کار را ادامه دادم. بعد از مدتی آیت‌الله گیلانی که معتقد بودند من قاضی خوبی هستم اصرار کردند ابلاغ قضایی بگیرم و پس از اصرار ایشان من موافقت کردم که موقت ۶ ماه ابلاغ دریافت کنم. در نهایت آزمونی کتبی وشفاهی از من گرفته شد و بعد مرا به رییس شورای عالی قضایی که آن زمان آیت‌الله موسوی اردبیلی بود، معرفی کردند. نخستین ابلاغ قضایی خودم را در شهریور ماه سال ۱۳۶۰ دریافت کردم و مشغول به خدمت شدم.

منتظری می گوید: از سال ۱۳۶۶ به موجب قانون، سازمان قضایی نیروی مسلح را که ترکیبی از دادستانی نیروی مسلح، سپاه و ارتش بود، به کمک ۳ تن از دوستان تشکیل دادیم و در سال ۱۳۶۸ بنا به خواست وزیر دادگستری به عنوان معاون پارلمانی این وزارتخانه انتخاب شدم و در حاشیه آن وظایف دیگری را نیز به عهده‌ام گذاشتند.

اما در دوره مجلس ششم به علت اختلاف‌هایی که میان من و اکثریت مجلس پیش آمد به دعوت دادستان کل کشور، معاون اول دادستان شدم و بعد از ۴ سال مشاور ریس قوه قضاییه وقت، یعنی آیت الله شاهرودی شدم، در آن موقع مقام معظم رهبری که قبل از آن هم در زمان ریاست آیت‌الله یزدی چنین ماموریتی را به من داده بودند، دوباره مرا به عنوان بازرس قوه قضاییه منصوب کردند و حدود ۹ ماه در این سمت ماندم.

رسیدگی به پرونده تخلفات سپاه، ارتش و کمیته انقلاب اسلامی

اما این تمام داستان زندگی کاری و قضایی حجت الاسلام منتظری نیست. عضو شورای عالی قضایی کشور می گوید: در دهه ۶۰ به عنوان حاکم شرع دادگاه انقلاب سپاه پاسداران منصوب شدم و وظیفه من رسیدگی به تمامی پرونده های مرتبط با پاسداران، بسیج و کمیته انقلاب بود. بعد از مدتی دادسرای انقلاب ارتش با سپاه ادغام شد و به سازمان قضایی نیروهای مسلح تبدیل شد که همچنان این سازمان در حال فعالیت است.

رئیس دیوان عدالت اداری در پاسخ به اینکه در آن دوران به چه تخلفاتی در نیروهای مسلح رسیدگی می کردید گفت: پرونده های سپاه اعم از جرایم عمومی و نظامی را با اجازه امام خمینی(ره) بررسی و حکم صادر می کردیم.

برگزاری دادگاه در جبهه

مسئول رسیدگی به تخلفات نیروهای مسلح در دوران دفاع مقدس در پاسخ به اینکه آیا ایران هم مانند سایر کشورها در زمان جنگ دادگاهی به نام دادگاه صحرایی داشته است گفت: نه چنین دادگاهی نداشتیم. البته در مراکز استانهای جنگی دادگاه های قضایی ویژه نیروهای مسلح فعال بود. اما گاهی از اوقات اقتضا می کرد این دادگاه ها در خود جبهه تشکیل می شد. این حوادث یا تخلفات ناشی از خطای یک نظامی بود.

برخی از موارد قضایی را از امام(ره) استفتاء می کردیم

از قاضی دوران جنگ سوال کردیم که در آن دوران برخی قوانین امروزی در امر قضاوت هنوز تدوین نشده بود و شما چگونه حکم صادر می کردید که پاسخ داد: ما اختیاراتی داشتیم. البته برخی قوانین جزایی (قصاص، دیات، دیون و غیره …) هم جدید شده بود. اما اگر مواردی پیش می آمد از امام(ره) استفتاء می کردیم.

مسئول رسیدگی به تخلفات نیروهای نظامی در دوران دفاع مقدس می گوید: در دوران جنگ در میان جرایم و مجازات ها اجرای حکم اعدام هم داشتیم. البته مراحل قانونی باید طی می شد و دیوانعالی باید حکم نهایی را صادر می کرد اما بسیار محدود بود. بعنوان مثال ما موردی داشتیم که دو برادر از خانواده ای محترم بودند که یکی از برادر ها به دلیل یک شوخی برادر دیگر را کشته بود و ما باید رسیدگی می کردیم. حتی پرونده هایی داشتیم که به دلیل قتل یک رزمنده به دلیل بی توجهی فرد ضارب اقدام به خودکشی می کرد. البته ناگفته نماند که بیشتر این اتفاقات به دلیل همان بی اطلاعی دقیق از استفاده درست از اسلحه و مهمات بود.

اشد مجازات برای جاسوسان جنگ

منتظری در مورد شناسایی و دستگیری و محاکمه افراد نفوذی یا خائن در جبهه ها هم گفت: چنین پرونده هایی هم داشتیم. گاهی پیش می آمد که جاسوسان در دل رزمنده ها نفوذ می کردند و ما اشد مجازات را برای آنها در نظر می گرفتیم.

فعالیت هیئت ویژه رسیدگی به اختلافات سپاه و ارتش

قاضی دوران جنگ در ادامه ناگفته هایش از هشت سال دفاع مقدس به مسئولیتی اشاره می کند که شاید کمتر به آن پرداخته شده است. می گوید: من عضو هیئتی بودم که از سوی شورای عالی دفاع تشکیل شده بود. این هیئت را نمایندگانی از سپاه، ارتش، ستادکل و مقام قضایی تشکیل می دادند. وظیفه این هیئت این بود که اختلافات میان سپاه و ارتش را در دوران جنگ بررسی و حل کند. گاها دیده می شد که نیازهای سپاه را ارتش تامین نمی کرد و این هیئت وارد می شد. خدارحمت کند مرحوم نظران پای ثابت هیئت بود و آن زمان رئیس دفتر آیت الله خامنه ای (مقام معظم رهبری) در شورای عالی دفاع بودند. گاهی دیده می شد که نیروهای سپاه نیاز به استقرار در پادگان داشتند اما ارتش می گفت که مجوز ندارم و ما مشکلات اینچنینی را برطرف می کردیم. کارما هم ساکن نبود و باید با بالگرد از خرمشهر تا کردستان در حال پرواز یا سوار بر خودرو می بودیم و هرجا می رفتیم مشکلات را برطرف می کردیم و موفق هم بودیم.

شایداین جمعه بیاید شاید….

به یاد مرحوم حاج محمدرضا آقاسی…

شاید این جمعه بیاید شاید…

این روزها همراه شده با سالگرد وفات مداح،شاعر و مثنوی ‌سرای اهل بیت عصمت‌ و ‌طهارت‌ (ع) حاج محمد رضا آقاسی، گفتم بد نیست یادی کنیم از این دل سوخته اهل بیت عصمت و طهارت و به بهانه روز جمعه بخشی از آنچه مرحوم آقاسی پیرامون وجود حضرت مهدی(عج) و انتظار سروده است، را با هم مرور کنیم:

خبر آمد خبری در راه است
سرخوش از آن دل که از آن آگاه است
شاید این جمعه بیاید، شاید
پرده از چهره گشاید، شاید
دست افشان… پای کوبان می روم
بر در سلطان خوبان می روم
می روم بار دگر مستم کند
بی سر و بی پا و بی دستم کند
می روم کز خویشتن بیرون شوم
در پی لیلا رخی مجنون شوم
هر که نشناسد امام خویش را
برکه بسپارد زمام خویش را
با همه لفظ خوش آواییم
در به در کوچه تنهاییم
ای دو سه تا کوچه زما دورتر
نغمه تو از همه پرشورتر
کاش که این فاصله را کم کنی
محنت این قافله را کم کنی
کاش که همسایه ما می شدی
مایه آسایه ی ما می شدی
هرکه به دیدار تو نایل شود
یک شبه حلال مسایل شود
دوش مرا حال خوشی دست داد
سینه ما را عطشی دست داد
نام تو بر دم لبم آتش گرفت
شعله به دامان سیاوش گرفت
نام تو آرامه جان من است
نامه تو خط امان من است
ای نگهت خاست گه آفتاب
در من ظلمت زده یک شب بتاب
پرده برانداز ز چشم ترم
تا بتوانم به رخت بنگرم
ای نفست یار و مدد کار ما
کی و کجا وعده دیدار ما

می توانید مجموعه اشعار ایشان را از این لینک دانلود کنید:

http://www.aviny.com/voice/aghasi/aghasi.aspx

شادی روحش فاتحه ای با صلوات هدیه کنیم

 

فقط ۸ دقیقه …

نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.
اکران فیلم شروع شد،
شروع فیلم سقف یک اتاق دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق, سه, چهار, پنج, …….,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
صدای همه در آمد.
اغلب حاضران سینما را ترک کردند
ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسی
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
زیرنویس فیلم
این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و ما طاقت نداشتیم …

 

تشیع پیکر شهدای گمنام


بسم رب الشهدا و الصدقین

 

…. امروز نیمه رجب ۱۳۹۳ روز وفات عمه سادات حضرت زینب س درحین قرایت سوره انعام از سوره های ام داود اعتکاف ناگهانی و بدون مقدمه اقای رضایی خادم مسجد در گوشم گفت که شهید آوردند اولش باور نکردم یه لحظه شوکه شدم بعدش وسایل را جمع کردم سریع رفتم بیرون دیدم که همه شوکه شدن و باورش سخته و همه با چشمای گریون با بغز و گریه دارن خدا را شکر میکنن وهمه تکرار میکنن که خدا خودش رسوند و میگن به اقای آزاد قاری بگید که چند لحظه دیگه قرائت را قطع کنه که شهدای گمنام را ببریم داخل شبستان مسجد و من در این حین با خادمین شهدا تماس گرفتم و اطلاع دادم که ایشونم فکر کنم خیلی خوشحال شدن و…. ده دقیقه طول کشید تابوت شهدا را بیارن داخل مسجد و شهدای گمنام یکی را از ورودی اقایان و یکی از ورودی خواهران شبستان مسجد تشیع کردیم و اقا سهراب هم چند دقیقه مداحی کردن و سینه زنی انجام شد و نماز میت شهدا نصیبمان شد و بازهم شهدا تشیع کردیم تا توی حیایط مسجد موقعی که داشتیم وارد حیاط میشدیم یه حاج خانم که فکر کنم مادر شهید بودند فریاد زدند : { نکنه که این “داود ” من باشه . داود …مادر…داود… } اون موقع فهمیدم که یه مادر شهید گمنام چقدر انتظاری میکشه و واقعن زبان از گفتن اینکه مادران شهدا چه حال و هوایی دارند قاصر است… و تو حیاط اقا سهراب شروع کردن به روضه خوانی بالا سر پیکر شهدا و ما را به فیض رسوندن سپس شهدا تا امبولانس معراج شهدا تشیع کردیم و ماشین رفت و ما دوباره بازماندیم از شهداو یاد این مداحی زیبای { یاد یاران روح الله یادگار خاک استخوان و پلاک بعدتان ماندند با دلی غمناک …} …و خداوند مهربان  انعام ما را داند
اجر همه خادمین اعتکاف و خادمین شهدا با سید الشهدا

راهیان نامه

راهیان نور امسال هم تمام شد. جای همه رفقا خالی! امروز ۴ فروردین ماه است و یک روز پس از اتمام اردو و فرصتی دست داده تا بتونم این راهیان نامه را بنویسم .خواستم بگم برای فهمیدن موضوع باید رفت و از نزدیک با چشم دل دید…
اولش با هویزه شروع شد. هویزه نزدیکترین مثل به مظلومیت حسین(ع) است. شهید حسین علم الهدی و ۷۲ تن از یارانش. کاش می شد دید رشادت های جوانانی که هر یک علی اکبری برای پدر و مادر خویش بودن.
در راه از کنار کانال غریب کمیل عبور می کنیم. نمی شود رفت و چیزی نگفت، داخل اتوبوس یکم زیادی ساکته… کانالی به طول صد ها کیلومتر مرز جنگی و ۶ متر عرض و ۳ متر ارتفاع. حالا وقت یکم تصوره! تو این ابعاد کانال سراسر بشکه های نفت و گاز و هزار جور تسلیحاته . و حالا یک جوون ۱۹ ساله که واسه گریه هایی که کرده یه کلاش بهش می دن برای دفاع… نکنه سکوت من سکوت تو باشه. و حالا از اون جوون عطر خرده های بدن و لباسش تو کانال موند و از من…
حالا رسیدیم به فکه…فکه معبری به سوی خدا…چه جمله پر مفهومی.
وقتی روی رمل ها راه می روی پاهات گرمای زمین رو خیلی خوب حس می کنه.
رمل…عملیات…دویدن…دویدن رو خاکی که با راه رفتن، پاهامون داخل رمل ها فرو می رفت.حالا می گم فکه معبری به آسمان.
سید شهیدان اهل قلم، رو خاک فکه جون داد و شهید شد…(( مکه برای شما، فکه برای من. بالی نمی خواهم، این یک جفت پوتین های خاکی هم مرا به آسمان می برد.))
و اما می رسیم به دهلاویه، قربانگاه امیر عشق و استاد معرفت دکتر مصطفی چمران. همچون همیشه فیلم همیشگی در داخل یادمان پخش می شود.((… ای چشم های من، ای که شما زندگی در آمریکا و فرح و شادی دنیوی را نادیده گرفتید. ای دست های من که در قنوت برای بیان وجود بی وجودم در مقابل پروردگارم تضرع نمودید و …حال روز وعده ی حق پروردگار است. اندکی درنگ کنید…)) در حالی که در غم از دست دادن نزدیکترین دوست خودش بود، آمده بود دهلاویه رو به فرمانده جدید تحویل بده و بره که … توی اون فیلم نفس های چمرانی که از ۲۰ شده بود ۲۱ رو دیدیم و شهادت دکتری فیزیک پلاسما را به نظاره نشستیم.
طلاییه قدگاه امیران عشق همت و باکری و خرازی و…
وقت نماز ظهر است. همه آماده هستن جهت برپایی نماز بر روی خاک های نمناک طلاییه…و بعد از آن راوی شروع به روایتگری می کند: جایگاهی که تا مدت ها پیکر پاک شهدا را در خود نگه داشته و هر از چند گاهی دل از آن ها می کند…جایی که رزمندگان در سه راهی شهادت از پیکر همرزمان خود سنگر ها ساخته اند… این جملات اونقدر سنگین است که تصور آن هم مشکل است.
و اما شلمچه قدمگاه یاس کبود…هوا دیگه تاریک شده و تنگ غروبه و همه دست به دعا. یکی شفا می خواست، یکی عاقبت بخیری، یکی ظهور می خواست و یکی… همه می گن شلمچه کربلای ایران… نزدیکترین جا به کربلای حسینه.
وقت خروج کاروان ها چند نفری دقایقی رو کنار هم روی تپه ای نشستیم. وقتی به اطراف نگاه می کردی انگار می دیدی همه دارن با خاک ها درد و دل می کنن نمی دونم چرا؟؟ ولی این رو فهمیدم که خاک شلمچه با خیلی جا های دیگه متفاوته.
روز بعد، غروب آفتاب و یادمان فتح المبین…
شیار های کوچه مانندی که ما را به آرامی از خود عبور می دهند تا آرام آرام دل هایمان نرم شود. همگی جمع می شویم و در دل تاریکی بساط روضه را پهن می کنیم به یاد کسانی که از تمام زیبایی های فانی گذشتن و به زیبای مطلق رسیدن.
و اما می رسیم به آخرین قرارگاه یعنی پادگان دو کوهه
ساعت ۱۱ شب پادگان دوکوهه جایی بود که کاروان بعد از طی مسیری طولانی وارد آن می شود. با وجود کمبود زمان ولی هنوز امید داشتیم تا وارد محوطه عبوری گردان تخریب بشیم. اما مقدمات اسکان زائرین و هماهنگی های لازم همین زمان اندک را از ما گرفت و دیگه امیدی به رفتن نبود که خبر دار شدیم کاروانی آماده رفتن به سمت گردان تخریب و حسینیه است.
و چه زیباست نفس کشیدن در جایی که روزی مردانی نفس می کشیدن که هر نفسشان بوی همدلی و هم رنگی می دهد. هر نفسشان روضه ای است ناگفته برای دل های زنگار ما…چند نفری به سمت حسینیه راهی می شویم انگار همین الان داری روضه و مناجات آن ها را می شنوی…چقدر زیبا و دل نشین.
همه این ها رو گفتم تا بفهمیم که چرا این ابر مردان تافته ای جدا بافته اند و تا نیایی و خود نبینی درک آن دشوار…
یا علی