کسی که توسط امام خمینی، لقب رهبری گرفت

هشتم آبانماه سالروز شهادت شهید حسین فهمیده : زندگی کوتاهش را بگردی طراوت، سرزندگی و بصیرت را در لحظاتش مشاهده می کنی. گویا سن کمش و جثه ی نحیفش یارای مقابله با روح بزرگش را نداشته است.

شهید فهمیده دوازده ساله بود که حوادث کردستان پس از انقلاب اتفاق افتاد. او که عاشق امام و انقلاب بود خود را به کردستان رساند، اما به دلیل سن و سال کمش او را بازگرداندند. حسین درحضور مادرش به آن برادر سپاهی که وی را به خانه برگرداند می‌گوید:
“خودتان را زحمت ندهید اگر امام بگوید هرکجا که باشد آماده هستم و من باید به مملکت خودم خدمت کنم.”
آنچه تاریخ و خصوصا تاریخ اسلام در هر عرصه ای به آن نیاز داشته است بصیرت در زمان انجام وظیفه است. نوجوانی که بر اساس بیان مقام معظم رهبری با رشد، با اراده و مصمم، امام خود را شناخت، دشمن خود را شناخت، اهمیت وجود و فعالیت خود را نیز شناخت. شناختی که به عظمت آن شناخت، خمینی کبیر او را رهبر خود معرفی می کند. همان خمینی که دشمن را شناخت و اسرائیل را غده سرطانی معرفی می کند و همان خمینی که لرزه بر پیکره امریکا انداخته بود.
وقتی به جبهه اعزام شد کسی فکر نمی کرد او در دلش چه می گذرد. او به دنبال انجام وظیفه آمده بود. در پی شناختی که از ولی اش داشت آمده بود. شناختی که تا به امروز بنی صدرها حتی از درک آن عاجزند. شاید هنوز بنی صدر به فکر از دست دادن رمین و گرفتن زمان بوده که حسین فهمیده  با قطرات خونش، خود را در دل زمان ثبت کرده است.
حسین،همسنگرش -محمد رضا شمس-  را با سختی تمام به عقب برمی گرداند و به جایگاه قبلی اش بر می گردد. در این هنگام ۵ تانک عراقی در حال نزدیک شدن به رزمندگان بودند که او تصمیمش را باید می گرفت:
محاصره بچه ها و شهادت همگی یا شکستن حصر!
شاید عده ای چیزی ندیدند. چه دشمن و چه خودی. حتی زمانی که تانک دشمن منفجر شد گمان کردند نیروی کمکی رسیده است. حسین با هر زحمتی بود خود را با پای زخمی به تانک رسانده بود و آن را منهدم کرده بود. اینک حصر شکسته شده بود و به راحتی تانک های دیگر توسط بچه ها منهدم گردید.
خاطره شهادت حسین فهمیده از زبان پدر گرانقدرش:
شب هنگام به منزل که آمدم سراغ حسین را گرفتم . گفتند :عصر دوربین برادرشان را برداشتند و دیگر پیدایشان نیست . و من گفتم که ایشان می‌آیند مقداری دیرتر . تا چندین روز از حسین اطلاعی نداشتیم که یکی از بچه‌های همسایه‌هایمان آمدند و گفتند: به مادرش بگوئید من به جبهه رفتم. نگران من نباشید.

دقیقاًنمی‌دانم این فراق ۳۳ یا ۴۴ روز به طول انجامید که یک روز رادیو برنامه عادی خود را قطع کرد و اعلام نمود یک نوجوان ۱۳ ساله خود را به زیر تانک دشمن انداخته و تانک دشمن را منهدم ساخته و خود نیز شربت شهادت نوشیده‌اند.

در حال شام خوردن بودیم که مجدداً تلویزیون خبر را اعلام نمود و مادرشان گفتند : بخدا حسین است انگار این مطلب به او الهام شد که حتی قسم نیز می‌خوردند پس از چند روز برادران سپاهی به درب منزل آمدند و خبر شهادت حسین را اعلام نمودند
سالهایی متمادی از آن اتفاق گذشته است و همه ساله گرامیداشت هایی به همین مناسبت برپا می شود. باید تفکر حسین فهمیده ها در نوجوانان ما نهادینه شود. تفکری که نه فقط در پلاکاردها و بنرها به چشم بخورد و نه فقط در کتابها و مجلات. بلکه در تمام لحظات نوجوان  کشور نقش ببندد. نامگذاری روز شهادت این اسطوره رشادت به نام روز نوجوان و همچنین روز بسیج دانش آموزی فرصت خوبی است برای نگاهی مجدد به کارنامه فرهنگی نوجوانان کشور.
به فرموده مقام معظم رهبری،امام خمینى (رض) با ابعاد وجودى عظیم خود براى ملت ایران نمونه و اسطوره‌‌اى بر طبق واقعیتها بود. و شهید حسین فهمیده نیز در سطح خود و براى نوجوانان، یکى دیگر از اسطوره‌‌هاى ملت ایران است که براى همیشه در یادها زنده خواهد ماند.

برگرفته شده از ; www.Aviny.com

سرداران شهید به روایت همسران

از نگاه بین‌المللی فرماندهان نظامی و ژنرال‌ها شخصیت‌هایی خشن و زمختی هستند که شاید هیچگاه خاطره یا نوشته‌ای از احساسات روابط خانوادگی آنها شنیده نشده است. اینکه گفته‌اند مؤمن جمع اضداد است حقیقتی است که در تاریخ دفاع مقدس ما بسیار دیده شده است. آنچه در ادامه می‌آید خاطراتی از چند سردار شهید در خصوص رفتار آنها در محیط خانواده‌هاشان است.

*اولین‌باری که جلوی پای من بلند نشد

تواضع و فروتنی عباس باور نکردنی بود. همیشه عادت داشت وقتی من وارد اتاق می‌شدم، بلند می‏شد و به قامت می‏ایستاد. یک روز وقتی وارد شدم روی زانوانش ایستاد. ترسیدم، گفتم: عباس چیزی شده، پاهایت چطورند؟ خندید و گفت: “نه! شما بد عادت شده‏اید؟ من همیشه جلوی تو بلند می‏شوم. امروز خسته‏ام. به زانو ایستادم.” می‏دانستم اگر سالم بود بلند می‏شد و می‏ایستاد. اصرار کردم که بگوید چه ناراحتی دارد. بعد از اصرار زیاد گفت: چند روزی بود که پاهایم را از پوتین در نیاورده بودم. انگشتان پاهایم پوسیده است. نمی‏توانم روی پاهایم بایستم. عباس با همان حال، صبح روز بعد به منطقه جنگی رفت. این اتفاق به من نشان داد که حاج عباس کریمی از بندگان خاص خداوند است./راوی: همسر سردار شهید عباس کریمی

*خانه را برای ورود من تمیز می‌کرد

شاید علاقه‏اش را خیلی به من نمی‏گفت، ولی در عمل خیلی به من توجه می‏کرد. با همین کارهایش غصه دوری از خانواده‏ام را فراموش می‌کردم. حقوق که می‏گرفت، می‏آمد خانه و تمام پولش را در کمد من می‏گذاشت. می‏گفت: “هر جور خودت دوست داری خرج کن.” خرید خانه با من بود. اگر خودش پول لازم داشت می‌آمد و از من می‌گرفت. هر وقت هم که دلم برای پدر و مادرم تنگ می‌شد آزاد بودم یکی دو هفته بروم اصفهان. اصلاً سخت نمی‌گرفت. از اصفهان که بر می‌گشتم، می‌دیدم زندگی خیلی مرتب و تمیز است. لباس‌هایش را خودش می‏شست و آشپزخانه را مرتب می‏کرد./راوی:‌همسر سردار شهید یوسف کلاهدوز

*کفش‌هایم را جفت می‌کرد

خجالت می‏کشیدم که موقع راه رفتن پشت سرم بیاید تا کفش‌هایم را جفت کند. طعنه‌های دیگران را شنیده بودم که می‌گفتند: “آقا ولی‌الله کفش‌های این جوجه رو براش جفت می‏کنه.” آخر، ظاهرش خیلی خشن به نظر می‌آمد. باورشان نمی‌شد. باور نمی‌کردند که چقدر اصرار دارد به من کمک کند./راوی: ‍ همسر سردار شهید ولی الله چراغچی

*اجازه نمی‌داد لباس‌هایش را بشویم

وقتی به خانه می‌رسید، گویی جنگ را می‌گذاشت پشت در و می‌آمد داخل خانه. دیگر یک رزمنده نبود. یک همسر خوب بود برای من و یک پدر خوب برای مهدی. با هم خیلی مهربان بودیم و علاقه‌ قلبی به هم داشتیم. اغلب اوقات که می‌رسید خانه، خسته بود و درب و داغان. چرا که مستقیم از کوران عملیات و به خاک و خون غلتیدن بهترین یاران خود باز می‌گشت. با این حال سعی می‌کرد به بهترین شکل وظیفه سرپرستی‌اش را نسبت به خانه صورت دهد.

به محض ورود می‌پرسید کم و کسری چی دارید؟ مریض که نیستید؟ چیزی نمی‌خواهید؟ بعد آستین بالا می‌زد و پا به پای من در آشپزخانه کار می‌کرد، غذا می‌پخت. ظرف می‌شست. حتی لباس‌هایش را نمی‌گذاشت من بشویم. می‌گفت لباس‌های کثیف من خیلی سنگین است، تو نمی‌توانی چنگ بزنی. بعضی وقت‌ها فرصت شستن نداشت. زود بر می‌گشت. با این حال موقع رفتن مرا مدیون می‌کرد که دست به لباس‌ها نزنم. در کمترین فرصتی که به دست می‌آورد، ما را می‌برد گردش./راوی:‌ همسر سردار شهید محمدرضا دستواره

 

*دستم را بخاطر خدمت به مادر خودم بوسید!

یک هفته بود که مادرم را در بیمارستان بستری کردیم. مصطفی به من سفارش کرد که “شما بالای سر مادرتان بمانید و حتی شبها رهایش نکنید.” من هم این کار را کردم. مامان که خوب شد و آمدیم خانه، من دو روز دیگر هم پیش او ماندم.

یادم هست روزی که مصطفی آمد دنبالم، قبل از این که ماشین را روشن کند دست مرا گرفت و بوسید. می‌بوسید و همان‌طور با گریه از من تشکر می‌کرد. من گفتم: “برای چی مصطفی؟” گفت: “این دستی که این همه روزها به مادرش خدمت کرده برای من مقدس است و باید آن را بوسید.” گفتم: “از من تشکر می‌کنید؟ خب این که من خدمت کردم مادر من بود، مادر شما نبود که این همه کارها می‏کنید.” گفت “دستی که به مادرش خدمت می‌کند مقدس است و کسی که به مادرش خیر ندارد به هیچ کس خیر ندارد. من از شما ممنونم که با این همه محبت و عشق به مادرتان خدمت کردید.” هیچ وقت یادم نرفت که برای او این قدر ارزش بوده که من به مادر خودم خدمت کردم./راوی:‌همسر سردار شهید مصطفی چمران

*واقعاً احساس خوشبختی می‌کردم

وقتی این مرد بزرگ از جبهه به خانه می‌آمد، آن‌قدر کار کرده بود که شده بود یک پوست و استخوان و حتی روزها گرسنگی کشیده بود، جاده‌ها و بیابان‌ها را برای شناسایی پشت سر گذاشته بود، اما در خانه اثری از این خستگی بروز نمی‌داد. می‌نشست و به من می‌گفت در این چند روزی که نبودم چه کار کرده‌ای؟ چه کتابی خوانده‌ای؟ و همان حرف‌هایی که یک زن در نهایت به دنبالش هست. من واقعاً احساس خوشبختی می‌کردم./راوی: همسر سردار شهید حسن باقری

*نمی‌گذاشت ناراحتی‌ام بماند

نمی‌گذاشت اخمم باقی بماند. کاری می‌کرد که بخندم و آن وقت همه مشکلاتم تمام می‌شد./راوی: همسر سردار شهید عباس بابایی

*یک شب من بچه‌داری می‌کردم یک شب او

همیشه یک تبسم زیبا داشت. وارد خانه که می‌شد، قبل از حرف زدن لبخند می‌زد. عصبانی نمی‌شد. صبور بود. اعتقادش این بود که این زندگی موقت است و نباید سر مسائل کوچک خود را درگیر کنیم. گاهی وقت‌ها از شدت خستگی خوابش نمی‌برد. یک روز مشغول آشپزی بودم، علی هم کنار دیوار تکیه داد و مشغول صحبت با من شد تا چند دقیقه بعد آب و غذایی برای او ببرم. نگاه کردم دیدم کنار دیوار خوابش برده. اما با همین وضعیت خیلی از مواقع کمک کار من در منزل بود. مثلاً اجازه نمی‌داد که هر شب از خواب بلند شوم و به بچه برسم. می‌گفت: یک شب من، یک شب شما…

یک شب شام آماده کرده بودم که متوجه شدیم همسایه ما شام درست نکرده ـ چون تصور می‌کرده که همسرشان به منزل نمی‌آید ـ فوراً علی غذای ما را برای آنها برد. گفتم: خودمان؟! گفت: ما نان و ماست می‌خوریم… /راوی: همسر سردار شهید علیرضا عاصمی

*فقط تا پشت در فرمانده بود

فقط تا پشت در فرمانده بود. هیچ‌وقت نشد بخواهد به زور حرفش را به من تحمیل کند. در تمام زندگیمان فقط یک‌بار صدایش را سرم بلند کرد./راوی:‌همسر سردار شهید اسماعیل دقایقی

*شرمندم که همسر خوبی نبودم

حاج عباس وقتی از منطقه جنگی آمد، مثل همیشه سرش را پایین انداخت و گفت “من شرمنده تو هستم. من نمی‏توانم همسر خوبی برای تو باشم.” پرسیدم “عملیات چطور بود؟” گفت “خوب بود.” گفتم “شکستش خوب بود؟!” گفت “جنگ است دیگر.” با روحیه عجیب و خیلی عادی گفت “جنگ ما با همه خصوصیات و مشکلاتش در جبهه است و زندگی با همه ویژگی‌هایش در خانه.” وقتی عباس به خانه می‏آمد، ما نمی‌فهمیدیم که در صحنه جنگ بوده و با شکست یا پیروزی‌ آمده است/ راوی: همسر سردار شهید عباس کریمی

منبع: کتاب همسرداری سرداران شهید

۲۱ فروردین سالگرد شهادت صیاد دلها-«دلم برای صیاد تنگ شده!»

نام این جوان را به خاطر بسپارید!

یا می­ توانی مثل کسانی باشی که می­ ریزند و می­ پاشند و دغدغه پست و مقام دارند، در این صورت می­ توانی به خودت بگویی حالا که من فرمانده­ ام و همه گوش به فرمان من­ اند اصلاً گمنامی یعنی چی؟ یا اینکه می­توانی خودت را بیندازی وسط میدان، تن به بلا بسپاری، غم دیگران را گوشه دلت قاب کنی و بدون گلایه از مشکلات، عزم کنی با آنها بجنگی. پس دو راه داری: نه! داستان زندگی «علی صیاد شیرازی»، می­دانی که از نوع اول نیست. علی متولد ۱۳۲۳، در کبود گنبد (درگز)، جانشین ستاد کل نیروهای مسلح، کاری کرد که من و تو بعد از سال­ها باور کنیم که در باغ شهادت باز، باز است.

□ ده سال پیش از پیروزی انقلاب اسلامی، زمانی که ستوان علی صیاد شیرازی افسر گمنامی در لشکر تبریز بود، تیمسار یوسفی فرمانده لشکر در میان جمعی از نظامیان گفته بود: «نام این جوان را به خاطر بسپارید. من در ناصیه او آن قدر لیاقت می‌بینم که اگر بخت یارش باشد و از شر حاسدان در امان بماند روزی فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران شود.»

□ سیزده سال بعد وقتی می­رفت آن طرف خط، وسط عراقی­ها، هر چی به‌ش می­ گفتند که آخر مرد حسابی! کجای دنیا، فرمانده نیروی زمینی میرود وسط دشمن؟ می­ خندید و می­ گفت که من باید خودم به یقین برسم که آن طرف چه خبر است، بعد نیروهایم را بفرستم. وقتی پشت بیسیم می­ گویند که فلان کار باید بشود، باید بدانم که شدنی است. نزدیک دشمن، صدای همه درآمده بود که چرا صیاد آمده اینجا که احتمال هر خطری هست. او را بغل می­ کنند و به زور می­ اندازند توی قایق. با همان لباس نظامی و تجهیزات، می­ پرد بیرون و شناکنان برمی­ گردد پیش بچه­ ها.

□ مراقب تک­ تک هزینه­ هایی که در ارتش خرج می­ شد، بود. یک وقت می ­آمد و می­ گفت که فلان جلسه، همه­ اش اداری نبود، حرف شخصی هم مطرح شد؛ هزینه جلسه را بنویسید به حساب من. لیست تمام تلفن­های شخصی خودش را هم داشت.

□ نماز شبش را که می­ خواند، تا صبح بیدار می­ ماند، ما را هم برای نماز بیدار می­ کرد. بعد از نماز با بچه ­ها ورزش می­ کردیم و نهایتاً می ­رفت سراغ کار. هر روز صبح نیم ساعت تا سه ربع، وقت می­ گذاشت تا بچه­ ها درباره هر چه که دوست دارند، حرف بزنند. روزهای جمعه هم می­ آمد و می­ گفت که امروز می­ خواهم یک کار خیر انجام بدهم. بعد وضو می­ گرفت می­رفت داخل آشپزخانه، در را می­ بست و شروع می‌کرد به شستن.

□ به ما می ­گفت: «خجالت می­ کشم. خیلی در حق شما کوتاهی کرده­ ام. کمتر پدری کرده­ ام. فرصتش کم بوده، وگرنه خیلی دلم می­ خواست.» یک روز در زدند، پیک نامه آورده بود. قلبم ریخت که نکند شهید شده باشد. پاکت را باز کردم دیدم یک انگشتر عقیق برای من فرستاده و نوشته: «به پاس صبرها و تحمل­های تو.»

□ یک شب خواب دیده بود که امام به او می­ گوید: «شما کارتان درست می‌شود، نگران نباشید.» فروردین ۱۳۷۸ نخست به زیارت مشهد شهیدان به شلمچه رفت. ۲۱ فروردین بود، کارش درست شد.

□ فردای روزی که به خاک سپرده بودندش، می­ روند سر خاک، «آقا» هم آنجا بود. زودتر از بقیه آمده بود. می­ گفت: «دلم برای صیادم تنگ شده!»

به یاد یا زهرای شب های جدایی …

ای روشنای خانه امید، ای شهید
ای معنی حماسه جاوید، ای شهید
چشم ستارگان فلک از تو روشن است
ای برتر از سراچه خورشید ای شهید
« زهره » به نام توست غزلخوان آسمان
با یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید
« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زد
در گسترای ساحت تحمید ای شهید
تیغ سحر زجوهره خونت آبدار
گشت و شکست لشکر تردید، ای شهید
آئینه‌دار خون تو اند آسمانیان
رنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهید
ایمن شدند دین و وطن تا به رستخیز
فارغ شدند زآفت تهدید، ای شهید
در فتنه‌خیز حادثه‌ها جان پناه ماست
بانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهید
صرافی جهان زتو گر نقد جان گرفت
جام شهادتش به تو بخشید، ای شهید
نام تو گشت جوهر گفتار عارفان
« عارف » زبان گشوده به تأکید، ای شهید

—————————————————————————–

خدا رو شکر که امسال قسمت شد چهارم فروردین با تعدادی از دوستان مسافر کربلای ایران باشیم و بزم عزای بی بی دو عالم  رو در کنار شهدا برگزار کنیم …

سالگرد شهادت اوستا حاج عبدالحسین برونسی

در سال ۱۳۲۱، در روستای((گلبوی کدکن))، از توابع تربت حیدریه، قدم به عرصه ی هستی نهاد. نام زیبنده اش گویی از لحضظه هایی نشات می گرفت که در فرمایش((الست بربکم)) مردانه و بی هیچ نفاقی،ندا در داد:  (( بلی)) عبدالحسین.

روحیه ی ستیزه جویی با کفر و طاغوت، از همان اوان کودکی با جانش عجین می گردد، کما این که در کلاس چهارم دبستان، به خاطر بیزاری از عمل معلمی طاغوتی، و فضای نامناسب درس و تحصیل، مدرسه را رها می کند.در سال ۱۳۴۱،  به خدمت زیر پرچم احضار می شود که بجرم پایبندی به اعتقادات اصیل دینی، از همان ابتدا، مورد اهانت و آزار افسران و نظامیان طاغوتی قرار می گیرد.

پس از چند، با هدفی مقدس، به کار سخت و طاقت فرسای بنایی روی می آورد و رفته رفته، در کنار کار، مشغول خواندن دروس حوزه نیز می شود.بعدها به علت شدت یافتن مبارزان ضد طاغوتیش و نیز پیروزی انقلاب اسلامی از این مهم باز می ماند.

با شروع جنگ تحمیلی در اولین روزهای جنگ به جبهه روی می آورد که این دوران برگ زرین دیگری می شود در تاریخ زندگی او.

به خاطر لیاقت و شجاعتش، مسئولیت های مختلفی را برعهده ی او قرار می دهند که آخرین مسئولیت او، فرماندهی تیپ هجده جوادالائمه(ع) است، که قبل از عملیات خیبر، عهده دار ان می شود.
با همین عنوان، در عملیات بدر، در حالی که شکوه ایثار و فداکاری را به سر حد خود رساند مرٍیه ی سرخ شهادت را نجوا می کند.

تاریخ شهادت این سردار افتخار آفریا،۲۳/۱۲/۱۳۶۳ می باشد که جنازه ی مطهرش، تا همین چندی پیش مفقود و پس از شناسایی و تشیع با شکوه در گلزار شهدای مشهد در جوار همرزمان شهیدش به خاک سپرده شد.

و اما فراز هایی از وصیتنامه ی این سردار رشید:

من با چشم باز این راه را پیموده ام و ثابت قدم مانده ام. امیدوارم این قدم هایی که در راه خدا برداشته ام، خداوند آن ها را قبول درگاه خویش قرار دهد و ما را از آتش جهنم نجات دهد.

فرزندانم، خوب به قرآن گوش کنید و این کتاب آسمانی را سرمشق زندگیتان قرار بدهید. باید از قرآن استمداد کنید و متوسل به امام زمان(عج) باشید.

همیشه آیات قرآن را زمزمه کنید تا شیطان در شما رسوخ نکند.

ای مردم نادان، ای مردمی که شهادت برای شما جا نیفتاده است، در اجتماع پیشرو، باید درباره ی شهیدان کلمه ی اموات از زبان ها و از اندیشه ها ساقط شود و حیات آنان با شکوه تجلی نماید،((بل احیائ عند ربهم یرزقون))

فرماندهی برای من لطف نیست، گفتند این یک تکلیف شرعی است، باید قبول بکنید، و من بر اساس((اطیعوا الله و اطیعوالرسول و اولی الامر منکم)) قبول کردم.مسلما در این راه امر به معروف و نهی از منکر، از مردم نادان زیان خواهید دید.

تحمل کنید و بر عزم راسختان پایدار باشید.

عبدالحسین برونسی