راهیان نامه شمالغرب ۹۵

  بسمه تعالی

و گفتند فاتحان قله های افتخار گمنام اند…

ساعت اندکی از ۷ صبح گذشت و حرکت ۵ روزه ما به سمت مناطق عملیاتی شمالغرب رسما آغاز گردید. پخش تلاوت آیت الکرسی و بعد از آن جمع آوری صدقات به نیت سلامتی عادت همیشگی ماست.

شهر های بین راه یکی پس از دیگری پشت سر گذاشته می شد تا اینکه حوالی ساعت ۱۸ وارد شهر سنندج می شویم. از اینجا به بعد هر جا که قدم بگذاریم برای خود یادمانی است!! رد پای گروهک های ضد انقلاب و دشمن بعثی در جای جای مناطق کردنشین به چشم می خورد، از سنندج به بعد از هر شهری که عبور می کنیم زمانی تحت سیطره گروهک ها بوده است. شرح بیان جنایات اتفاق افتاده جز با حضور در این مناطق گویی میسر نیست… بی خود نیست که وقتی در یادمان شهدای غریب سیران بند زمانی که از کاک ناصر خواستم برای کاروان چند دقیقه ای رو از شرح ما وقع این مناطق صحبت کند با نگاه نافذش فهماند که برای بیان حوادث ساعت ها زمان احتیاج است. او در آغاز با زبان شیرین کردی عرض خیر مقدمی پیش کش کاروان های راهیان نور می نماید. کاملا گویا است که درد هایش کهنه است شرح صحبت های دردناکش عجیب بر دل می نشیند که فرمودند ((مرد را دردی اگر باشد خوش است…)) سیران بند اولین یادمان شهدای غریبی است که مظلومانه با لب تشنه به شهادت رسیده اند.

یادمان بوالحسن که یادآور مهندسی جنگ جهاد سازندگی است. محور های اصلی عملیات های کربلای ۱۰، بیت المقدس ۶، و نصر ۴ همین منطقه است.

به ادامه مسیر که می پردازیم از کنار یادمان شهیدان و فرماندهان دلاور یعنی شهیدان زین الدین عبور می کنیم که با برپایی ایستگاه صلواتی از زائرین پذیرایی می کنند.

رفته رفته نزدیک شهر سردشت می شویم شهری که قربانی نخستین بمب شیمیایی در جهان است.

۷ تیرماه سال ۶۶، بیش از ۱۰۰ کشته و ۸۰۰۰ نفر مجروح ناشی از استنشاق مواد شیمیایی…

وقتی به این شهر می رسیم تصویر شهدای شیمیایی سردشت بسیار جلب نظر می کند تاریخ شهادت: سال ۸۹، ۹۰ و حتی ۹۱!! و این است اثر جنگ ناجوانمردانه شیمیایی.

عصر روز ۴ شنبه پس از مستقر شدن در محل اسکان و صرف ناهار و اندک استراحت راهی یکی از بکرترین مناطق عملیاتی کشور یعنی بلفت و دوپازا می شویم. این منطقه یاداور اوج همکارای ارتش، سپاه، بسیج و پیشمرگان کرد است که شهر سردشت را از تیررس مستقیم دشمن مصون نگه می داشت.

صبح روز بعد به سمت پیرانشهر حرکت را ادامه می دهیم. مسیر جاده سردشت به پیرانشهر است…جاده ای که بی شک هر یک از رزمندگان اسلام که در این مناطق خدمت کرده اند خاطرات تلخ آن روز ها را به یاد دارند.

و کمتر کسی است که اگر خاطرات این جاده را خوانده باشد به هنگام عبور از آن دچار ترس و دلهره نمی شود!!

جنایات حزب دموکرات، انفجار زندان دولتو و فجایعی که انسان از به خاطر آوردنش، شرمگین می شود؛ چه رسد به بیان نقلش!!

درواقع ضد انقلاب چهره‌ای وحشتناک از این منطقه، خصوصا جنگل آلواتان، در اذهان عمومی به وجود آورده بود. با این حال، نیروهای تیپ ویژه شهدا با فرماندهان ایثارگرشان چون شهید بروجردی و شهید ناصر کاظمی پیمان بسته بودند تا مرز شهادت به پیش بروند.

جاده سردشت – پیرانشهر، یادمان شهید ناصر کاظمی

((خبر، تکان دهنده بود و هیچ چیز بیش از این نمی توانست محمد بروجردی بزرگ را از پا بیاندازد:

  • ناصر کاظمی هم پرید.

همه می دیدند که قیافه ی مسیح کردستان که خود برپاکننده دانشگاه انسان ساز کردستان بود بعد از رفتن ناصر به یک باره انگار شکسته شد. خودش همیشه می گفت: ناصر را من خودم کشف کردم…))

از یادمان شهید ناصر کاظمی مسیر به سمت مرز بین المللی تمرچین ادامه می دهیم. زیارتگاه ۶ شهید گمنام…

موقعیت استراتژیک آن باعث شد چندین بار طی عملیات های والفجر ۲، کربلای ۲، کربلای ۷ و … بازپس گیری شود. حقیقتا هیچ چیز مثل روایت گری روحانی کاروان در ردای شهدای این منطقه همچون شهید بزرگوار کاوه، موحد نژاد و مصطفی ردانی پور نمی توانست فضای کاروان را معنوی نماید.

پس از بازگشت از یادمان حاج عمران و رسیدن به پیرانشهر کاروان مدتی در شهر استراحت می کند و سپس مسیر را به سمت پیرانشهر ادامه می دهیم. در راه مسیر از کنار پادگان جلدیان ارتش عبور می کنیم. پادگانی واقع در حاشیه جاده که در مسیر پیرانشهر به نقده واقع شده است.

خدا می داند که اگر این پادگان زبان به سخن باز کند چه وقایعی از تاریخ را بیان خواهد کرد.

پس از طی مسافتی ۷۰ کیلومتری در نهایت به شهر ارومیه رسیده و پس از صرف شام، شب را در دانشگاه ارومیه سپری می نماییم.

صبح روز بعد با همراه شدن یکی از عزیزان سپاه که در واقه راه بلد ما بود به سمت روستای سیلوانات واقع در مرز ایران – ترکیه – عراق می رویم که در این اواخر شاهد فعالیت های گروهک های ضد انقلاب بوده است. این روستا هم مثل تمامی مناطق کرد نشین شمالغرب بارها و بارها مورد حمله و جنایات منافقین قرار گرفته است.

حوالی ظهر به سمت تپه نورالشهدای شهرستان ارومیه می رویم جایی که قرار بود محل تجمع سایر کاروان های راهیان نور باشد.

و در نهایت آخرین برنامه سفر ما نمایش دلنشین از وقایع جنگ به خصوص جبهه های نبرد شمالغرب بود که با استقبال چشمگیر زائرین کاروان های راهیان نور همراه بود.

به لطف خداوند سفر زیارتی راهیان نور امسال ما هم تمام شد. شاید کمتر کسی گمان می کرد که اردوگاه های جنگی درپشت جبهه ها و جای جای مناطق نبرد روزی زیارتگاه و خانقاه عاشقان شود. بلا شک آشنایی با فرهنگ ایثار و از جان گذشتگی می تواند به عنوان یک شاخص مهم در عرصه جنگ نرم باشد. اصلا مگر می شود با فلسفه شهادت آشنا شد و دلسوزی و حراست از دست آورد شهدا بی معنی گردد؟؟

اما آن پیر و مقتدای رزمندگان چه نیکو این پیام را داد که: (( در آینده ممکن است افرادی آگاهانه یا از روی ناآگاهی، در میان مردم این مساله را مطرح نمایند که ثمره خون ها و شهادت ها و ایثار ها چه شد. این ها یقینا از عوالم غیب و از فلسفه شهادت بی خبرند و نمی دانند کسی که فقط برای رضای خدا به جهاد رفته است حوادث زمان به جاودانگی آن لطمه ای وارد نمی سازد…همین تربت پاک شهیدان است که تا قیامت مزار عاشقان و عارفان و دلسوختگان و دارالشفای آزادگان خواهد بود.))

جای کلیه عزیزان خالی…ان شاا… شاهد حضورتان در سفرهای بعد باشیم.

والسلام

 

 

آغاز ثبت نام سفر به سرزمین مجاهدت های خاموش …

راهیان غرب1

اردوی راهیان نور شمال غرب ۹۴

به نام خدا و به نام شهدای گلگون کفن…

من به مناطق کُرد نشین سفر کرده ام؛ هم به کردستان رفته ام ، هم به آذربایجان غربی. هر جا رفتم با محبت بی دریغ و صمیمانه ی مردم مواجه شدم. البته من از این ابراز محبت هیچ تعجب نکردم؛ چون می دانستم « القلــــب یهــــــدی الــــی القلـــــب»

مقام معظم رهبری

 

خوب به حمدا… به همت دوستان در پایگاه بسیج فرهنگی مسجد اردوی راهیان نور شمال غرب (کردستان و آذربایجان غربی) در تاریخ ۱۴مرداد ۹۴ برگزار شد. به رسم همیشگی قرار است گزارشی از این اردو رو بنویسم:

روز اول ۱۴/۵/۹۴:

کاروان راهیانی مسجد در ساعت ۸ صبح از مقابل مسجد به حرکت درآمده و بعد از طی مسیری ۱۰ ساعته به شهر سنندج رسیده و از آنجا بلافاصله به سمت محل اسکان شهر مریوان راهی شدیم. در بین راه توقفی در روستای نگل داشتیم  که به علت حضور یک جلد کلام الله مجید که متعلق به دوران صدر اسلام است شهرت زیادی پیدا کرده است.

در شهر مریوان با استقبال خادمین شهدا مستقر در مرکز راهیان نور سپاه مریوان وارد مقر شده و بعد از صرف یک شام لذیذ به استقبال خواب رفتیم…

این از روز اول به همین سادگی!!

روز دوم ۱۵/۵/۹۴:

پس از ادای فریضه صبح و خواب صبحگاهی صبحانه را میل کردیم و به سمت اولین منطقه عملیاتی یعنی ار تفاعات کانیمانگا در نزدیکی مرز باشماق رفتیم. باشماق نام منطقه ای مرزی مشرف به شهر پنجوین عراق است که یکی از محور های اصلی عملیات والفجر ۴ می باشد که یاداور دلاور مردی های شهید صیاد شیرازی است.

بعد از آن به سمت مریوان حرکت کرده و برای ادای نماز ظهر و عصر و صرف ناهار به سمت پادگان شهید عبادت مریوان رفتیم.در آنجا با مسئول ستاد صیاد ارتش حاج آقای هاشمی دیدار کردیم و ایشان حسابی ما را درجریان حوادث تاریخی منطقه قرار دادند.

ساعت ۱۶:۳۰ به سمت یکی از اصلی ترین مناطق عملیاتی شمال غرب یعنی دزلی و دالانی رفته و بعد از طی یک مسیر صعب الغبور و پر پیچ و خم به محل یادمان رسیدیم.

دالانی: ارتفاعی است  مرزی مشرف به شهر خرمال و حلبچه و سید صادق عراق که در زمان جنگ  هدف اصابت بمب شیمیایی صدام قرار گرفت. این ارتفاعات هیچ گاه فداکاری رزمندگان اسلام به فرماندهی حاج احمد متوسلیان در عملیات والفجر ۱۰ را فراموش نخواهد کرد.

بعد از بازدید از این یادمان به علت تغییری که در برنامه ایجاد شد( و برای ما کاملا عادی می نمود!!) به سمت شهر سنندج بازگشته و در محل پادگان تیپ ممتاز پیاده این شهر اسکان یافتیم.

روز سوم: ۱۶/۵/۹۴:

ساعت ۷:۳۰ صبح حرکت به سمت یکی دیگر از شهر های مرزی یعنی بانه آغاز شد. اتوبوس از جاده سنندج – سقز –بانه حرکت کرده و بعد از طی مسیری ۳ ساعته به این شهر رسیدیم. به علت ناامنی موجود در منطقه به همراه یک دستگاه ماشین تامین وارد یادمان شهدای غریب سیران بند شدیم. شهدایی که مظلومانه با پای پیاده از شهر سنندج به این نقطه آورده شده و در همین جا در کنار چشمه آب زیبای این منطقه به شهادت رسیدند.

پس از زیارت این شهدا به سمت یادمان بوالحسن حرکت کردیم.

یادمان بوالحسن در نزدیکی شهر بانه قرار گرفته و یکی از مناطق استراتژیکی جبهه های غرب است. اغلب عملیات های برون مرزی ایران جهت تسلط بر ارتفاعات ماووت عراق از این نقطه آغاز گردیده است.

عملیات های صورت گرفته: کربلای ۱۰، نصر ۴ و ۸، بیت المقدس ۲،۳،۶ و …

پس از بازدید از این یادمان به علت مسائل امنیتی سریعتر به سمت شهر سردشت حرکت کرده و در بین راه از کنار مشهد شهیدان زین الدین(دارساوین) عبور کرده و به محل اسکان روستای ربط در نزدیکی سردشت رسیدیم.

روز چهارم: ۱۷/۵/۹۴

صبح ساعت ۸ صبح از محل اسکان حرکت کردیم و به سمت اولین شهر شیمیایی شده یعنی سردشت به راه افتادیم. شهری کوچک که در تاریخ ۷ تیرماه سال ۱۳۶۶با هفت بمب شیمیایی مورد حمله قرار گرفت که در این فاجعه تعداد زیادی از مردم به خاک و خون کشیده شدن. در طول راه دو طرف جاده مزین به عکس های شهدای شیمیایی است که متاسفانه در چند سال اخیر به علت اثرات این بمب ها به شهادت رسیده اند.

اتوبوس به مسیر خود ادامه می دهد و بعد از عبور از تنگه های با شیب تند به یکی از بکر ترین مناطق عملیاتی جبهه های جنگ یعنی بولفت و دوپازا می رسد.

منطقه ای که هم اکنون هم سرتاسر آلوده به میدان های مین است. این منطقه یکی از اصلی ترین محور های عملیاتی نصر ۵ و نصر ۷       می باشد.

ساعت ۱۱:۳۰ پس از بازدید از این یادمان به سمت شهر پیرانشهر حرکت کردیم. جاده سردشت به پیرانشهر…

یکی از خطرناکترین جاده های کشور که مدت ها در اختیار منافقین و احزاب ضد انقلابی بوده که  متر به متر این جاده یادآور رشادت های سردار پر افتخار جبهه ها شهید چمران است.

حدود ساعت ۱۵ به محل یادمان حاج عمران که آخرین یادمان این سفر است رسیدیم.

حاج عمران یکی از اصلی ترین مناطق عملیاتی شمال غرب است که به علت حضور پادگانی در این ارتفاعات به همین نام اینگونه نام گزاری شده است. این پادگان در عملیات والفجر ۲ به دست نیرو های رزمنده در آمده است.

اصلی ترین عملیات های صورت گرفته: والفجر ۲، کربلای ۲ و ۷، فتح ۱۰ و نصر ۹

پس از بازدید از یادمان به سمت شهر پیرانشهر حرکت کردیم و جهت خرید سوغاتی به مدت دو ساعت در بازار این شهر توقف داشتیم. در نهایت به سمت پادگان روستای پسوه جهت اسکان حرکت کردیم.

پس از اسکان و صرف شام مطلع شدیم که حاج آقای هاشمی در این پادگان حضور دارن و پس از درخواست از ایشان یک گعده شبانه به مدت سه ساعت به راه افتاد و بازار بحث و مناظره ای هم بسیار گرم بود.

روز پنجم:۱۸/۵/۹۴

کاروان پس از صرف صبحانه در ساعت ۹ صبح از پادگان پسوه به سمت تهران به راه افتاد و در نهایت ساعت ۲۲ به مقابل مسجد امام علی(ع) رسیدیم.

با تمام وجود امیدوارم هستم که هرکس برای یکبار هم که شده به این مناطق بیاید و از نزدیک ببیند که برای آزاد سازی وجب به وجب کردستان از دست نا اهلان ضد انقلاب خون چه عزیزانی ریخته شده…اون موقع است که معنی این جمله را می فهمیم:

کردستان سرزمین مجاهدت های خاموش…

والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته

۲۰/۵/۹۴

20150808_161059 SAM_1706 SAM_1648 SAM_1613 SAM_1492 SAM_1495 SAM_1372 SAM_1393 SAM_1408 SAM_1464

بسم رب الجلیل

 

بسم رب الجلیل…

بسم رب الشهدا و الصدیقین

الان که مشغول نوشتن این مطلب هستم یک روزی می شود که از سفر راهیان نور سال ۹۴ برگشته ایم…تا قبلش خدا خدا می کردیم که زودتر موعد این اردو فرا برسه و هر چه سریعتر خودمون رو مهیای این سفر سراسر معنوی کنیم. اردویی که هرساله فرصتی دوباره را بهمون می ده که از سرگذشت و تاریخ جوونای این کشور، رشادت ها و دلیرمردی مردها و زن های این کشور با خبر شیم.

بگذارید حرف آخر روهمین اول کاری بزنم!! تا نرید و از نزدیک با چشم صورت که نه، بلکه با چشم دل نبینید نمی توانید حس و حال عجیب اون مناطق رو درک کنید. اصلا چطور می شود که یه عده آدم، یه عده جوون مثل خودمون به این مرحله برسن…

وقتی آدم با شور و شوق و اشتیاق پا در این سرزمین می گذاره تمامی غم و غصه ها ی گذشته رو فراموش می کنه و به یاد این آیه شریفه می افتی که :

لَا یَحْزُنُهُمُ الْفَزَعُ الْأَکْبَرُ وَتَتَلَقَّاهُمُ الْمَلَائِکَهُ هَذَا یَوْمُکُمُ الَّذِی کُنتُمْ تُوعَدُونَ

دلهره بزرگ آنان را غمگین نمى‏کند و فرشتگان از آنها استقبال مى‏کنند [و به آنان مى‏گویند] این همان روزى است که به شما وعده مى‏دادند.”

اونقدر سوال در ذهن آدم وجود داره که جواب اون ها رو فقط باید در این مناطق جست جو کرد.

واقها چه کسی می داند فرود یک آرپیچی، قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ یعنی سوختن، یعنی گریز به هر جا، به هر جا جز اینجا…

و حالا ما کجای این سوالات قرار گرفته ایم؟

کدام دختر و پسر دانشجویی می داند هویزه کجاست؟ چه کسی در هویزه جنگیده و کشته شده؟ اصلا چه کسی می داند نبرد تن در مقابل تانک یعنی چه؟

کسی می داند چگونه سر ۱۲۰ دانشجوی مبارز و مظلوم زیر شنیهای تانک له می شود؟

اصلا چه کسی می تواند این معادله را حل کند؟!!

گلوله ای از لوله دوشکا از (همونایی که تو میشداغ با شنیدن صداش همه سرشون خم کردن) با سرعت اولیه معین از فاصله هزار متری شلیک می شود و در مقصد به حلقومی اصابت می کند و آن را سوراخ می کند و گذر می نماید…حالا تعیین بفرماید که سر کجا افتاده است؟!کدام گریبان پاره می شود، اگر توانستید؟!… نه رفقا جواب این سوال را هم نمی توانید در هیچ حل المسائلی پیدا کنید.

حال این مساله را با دقت بیشتر حل کنید:

هواپیمایی با یک ونیم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمین، ماشین تویوتایی که با سرعت به سمت شرهانی در حرکت است تا مهمات و آذوقه را به خط برساند در جاده مهران- دهلران مورد اصابت قرار می دهد…

اگر از مقاومت هوا صرف نظر نماییم، معلوم نمایید کدام تن می سوزد، کدام سر می پرد؟ چگونه باید اجساد را از درون این آهن پاره له شده بیرون کشید؟

اصلا با گذشت این همه سال چطور می شود که هنوز نتونیم پیکر شهدا رو از این منطقه تفحص کنیم، و شاید دلیل غربت شرهانی همین باشه و حالا این جمله رو با تمام وجود درک می کنیم که:

دلم در غربت شرهانی گم شد یعنی چه؟…

نه دوستان این سوال ها اونقدر سخت هستن که در هیچ المپیادی امکان حضور ندارن و تا نری و از نزدیک لمس نکنی هیچ راه حلی نمی تونی برای اون ها پیدا کنی…

و اما فکه…

فکه یعنی خاطرات والفجرمقدماتی، طریق القدس

فکه یعنی رشادت های حسن باقری

فکه یعنی سید شهیدان اهل قلم

فکه یعنی حمل کوله جنگی،پوتین و ادوات یک رزم مردانه همراه با تشنگی و خستگی

فکه یعنی مکه شهدا

فکه یعنی جایی که پاهایت باید گرمای زمین را حس کند

و فکه یعنی معبری به سوی آسمان…

شلمچه قدمگاه امام رئوف… که خود شاهنامه ای طویل از قصه شهادت است. جایی که شهدا مجنون وار در حال عشق بازی و جانبازی بودن. تا چشم کار می کند منطقه عملیاتی است. راستی باران شدید شلمچه را دیده ای؟؟آری ما دیدیم گویی بلایی آسمانی نازل شده بود وهرکس به دنبال جان پناهی برای خود می گشت…حالا وقت کمی تصور است!!… تاریخ عملیات کربلای ۵ زمانی بود که دشمن از زمین و هوا به روی رزمندگان آتش می ریخت. یعنی جای آب و آتش با هم عوض شده بود. و در اینجا بود که سردار رشید جبهه ها نبرد حاج حسین خرازی بال در بال ملائک گشود.

تو طلاییه فاصله زمین و آسمان به کمترین مقدار خودش می رسه، تو طلاییه همه چیز خوبه…

فضا خوب، جو خوب، خاک خوب، هوا خوب

اصلا جایی که حاج ابراهیم همت تو اونجا افلاکی شد مگر می شود جای خوبی نباشد. اصلا جایی که اونقدر در سه راهی شهادت پیکر شهید افتاده می شود جای خوبی نباشد.

و در نهایت فتح المبین و غروب اون آدم رو یاد کجا می اندازه؟؟ یاد بقیع، یاد سکوت بقیع

ای دوکوهه چه زیباست نفس کشیدن در گردان تخریب!! جایی که روزی مردانی نفس می کشیدن که هر نفسشان بوی همدلی و هم رنگی می دهد. هر نفسشان روضه ای است ناگفته برای دل های زنگار ما…چند نفری به سمت حسینیه راهی می شویم انگار همین الان داری روضه و مناجات آن ها را می شنوی…چقدر زیبا و دل نشین روضه صدیقه طاهره (س) خوانده می شود.

بهار امسال هم آمد… بهاری با بوی هور…هویزه…چزابه…عین خوش…شرهانی و …

نیمه خالی لیوان مرا پر نکنید…

دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست

جای دوستان خیلی خالی

التماس دعا

یا علی

۶/۱/۹۴

20150320_152055 20150321_181628 20150323_190849 20150322_122540(0) IMG_3626 IMG_3667 DSC05671IMG_20150320_154854DSC06172 20150322_195520 IMG_20150320_155655 IMG_20150323_190630

 

 

راهیان نامه

راهیان نور امسال هم تمام شد. جای همه رفقا خالی! امروز ۴ فروردین ماه است و یک روز پس از اتمام اردو و فرصتی دست داده تا بتونم این راهیان نامه را بنویسم .خواستم بگم برای فهمیدن موضوع باید رفت و از نزدیک با چشم دل دید…
اولش با هویزه شروع شد. هویزه نزدیکترین مثل به مظلومیت حسین(ع) است. شهید حسین علم الهدی و ۷۲ تن از یارانش. کاش می شد دید رشادت های جوانانی که هر یک علی اکبری برای پدر و مادر خویش بودن.
در راه از کنار کانال غریب کمیل عبور می کنیم. نمی شود رفت و چیزی نگفت، داخل اتوبوس یکم زیادی ساکته… کانالی به طول صد ها کیلومتر مرز جنگی و ۶ متر عرض و ۳ متر ارتفاع. حالا وقت یکم تصوره! تو این ابعاد کانال سراسر بشکه های نفت و گاز و هزار جور تسلیحاته . و حالا یک جوون ۱۹ ساله که واسه گریه هایی که کرده یه کلاش بهش می دن برای دفاع… نکنه سکوت من سکوت تو باشه. و حالا از اون جوون عطر خرده های بدن و لباسش تو کانال موند و از من…
حالا رسیدیم به فکه…فکه معبری به سوی خدا…چه جمله پر مفهومی.
وقتی روی رمل ها راه می روی پاهات گرمای زمین رو خیلی خوب حس می کنه.
رمل…عملیات…دویدن…دویدن رو خاکی که با راه رفتن، پاهامون داخل رمل ها فرو می رفت.حالا می گم فکه معبری به آسمان.
سید شهیدان اهل قلم، رو خاک فکه جون داد و شهید شد…(( مکه برای شما، فکه برای من. بالی نمی خواهم، این یک جفت پوتین های خاکی هم مرا به آسمان می برد.))
و اما می رسیم به دهلاویه، قربانگاه امیر عشق و استاد معرفت دکتر مصطفی چمران. همچون همیشه فیلم همیشگی در داخل یادمان پخش می شود.((… ای چشم های من، ای که شما زندگی در آمریکا و فرح و شادی دنیوی را نادیده گرفتید. ای دست های من که در قنوت برای بیان وجود بی وجودم در مقابل پروردگارم تضرع نمودید و …حال روز وعده ی حق پروردگار است. اندکی درنگ کنید…)) در حالی که در غم از دست دادن نزدیکترین دوست خودش بود، آمده بود دهلاویه رو به فرمانده جدید تحویل بده و بره که … توی اون فیلم نفس های چمرانی که از ۲۰ شده بود ۲۱ رو دیدیم و شهادت دکتری فیزیک پلاسما را به نظاره نشستیم.
طلاییه قدگاه امیران عشق همت و باکری و خرازی و…
وقت نماز ظهر است. همه آماده هستن جهت برپایی نماز بر روی خاک های نمناک طلاییه…و بعد از آن راوی شروع به روایتگری می کند: جایگاهی که تا مدت ها پیکر پاک شهدا را در خود نگه داشته و هر از چند گاهی دل از آن ها می کند…جایی که رزمندگان در سه راهی شهادت از پیکر همرزمان خود سنگر ها ساخته اند… این جملات اونقدر سنگین است که تصور آن هم مشکل است.
و اما شلمچه قدمگاه یاس کبود…هوا دیگه تاریک شده و تنگ غروبه و همه دست به دعا. یکی شفا می خواست، یکی عاقبت بخیری، یکی ظهور می خواست و یکی… همه می گن شلمچه کربلای ایران… نزدیکترین جا به کربلای حسینه.
وقت خروج کاروان ها چند نفری دقایقی رو کنار هم روی تپه ای نشستیم. وقتی به اطراف نگاه می کردی انگار می دیدی همه دارن با خاک ها درد و دل می کنن نمی دونم چرا؟؟ ولی این رو فهمیدم که خاک شلمچه با خیلی جا های دیگه متفاوته.
روز بعد، غروب آفتاب و یادمان فتح المبین…
شیار های کوچه مانندی که ما را به آرامی از خود عبور می دهند تا آرام آرام دل هایمان نرم شود. همگی جمع می شویم و در دل تاریکی بساط روضه را پهن می کنیم به یاد کسانی که از تمام زیبایی های فانی گذشتن و به زیبای مطلق رسیدن.
و اما می رسیم به آخرین قرارگاه یعنی پادگان دو کوهه
ساعت ۱۱ شب پادگان دوکوهه جایی بود که کاروان بعد از طی مسیری طولانی وارد آن می شود. با وجود کمبود زمان ولی هنوز امید داشتیم تا وارد محوطه عبوری گردان تخریب بشیم. اما مقدمات اسکان زائرین و هماهنگی های لازم همین زمان اندک را از ما گرفت و دیگه امیدی به رفتن نبود که خبر دار شدیم کاروانی آماده رفتن به سمت گردان تخریب و حسینیه است.
و چه زیباست نفس کشیدن در جایی که روزی مردانی نفس می کشیدن که هر نفسشان بوی همدلی و هم رنگی می دهد. هر نفسشان روضه ای است ناگفته برای دل های زنگار ما…چند نفری به سمت حسینیه راهی می شویم انگار همین الان داری روضه و مناجات آن ها را می شنوی…چقدر زیبا و دل نشین.
همه این ها رو گفتم تا بفهمیم که چرا این ابر مردان تافته ای جدا بافته اند و تا نیایی و خود نبینی درک آن دشوار…
یا علی